
![]() |
![]() |
|
| اگر براي دنيا يك نفر هستي بدون براي يك نفر دنيايي هستي |
|
دلم گرفته است دلم گرفته است به ايوان مي روم و انگشتانم را بر پوست كشيده شب مي كشم چراغهاي رابطه تاريكند چراغهاي رابطه تاريكند كسي مرا به آفتاب معرفي نخواهد كرد كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردني است
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و یکم بهمن 1384ساعت 2:4 توسط سیامک |
|
|
سلام دوستان عزیزم
امیدوارم که همه خوب و خوش باشین و در پناه خداوند عشق همچنان عاشق باشین عزیزان من رو ببخشین که نتونستم آپ کنم و به شما که نسبت به من لطف دارین سر بزنم راستش من یه سری مشکلاتی دارم که فعلآ نمی تونم بیام اینتر نت و آپ کنم الانم چند دقیقه وقت بیشتر ندارم. اومدم فقط ازتون معذرت بخوام. امیدوارم اگه شما هم مشکلی دارین حل بشه برا همتون دعا می کنم شما منت سرم بزارین برام دعا کنین.راستی الان که داشتم نظرات می خوندم یکی از دوستای عزیزم در مورد پست قبلیم یه جواب خیلی زیبا داده بود (ممنون عسل جان)درسته ۲ تا خط موازی به هم نمی رسن چون هیچ کدوم به خاطره اون یکی نمیشکنه. در پناه خدا باشین به امید دیدار |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 16:4 توسط سیامک |
|
|
دو خط موازی زاییده شدند. پسرکی درکلاس درس آنها راروی کاغذ کشید .آن وقت دو خط موازی چشمشان به هم افتاد ودر همان یک نگاه قلبشان تپیدومهریکدیگر را در سینه جای دادند .خط اولی نگاهی پرمعنا به خط دومی کرد وگفت ما میتوانیم زندگی خوبی در کنارهم داشته باشیم...خط دومی از هیجان لرزید.خط اولی...وخانه ای داشته باشیم دریک صفحه دنج کاغذ...من روزها کار میکنم .میتوانم خط کنار یک جاده متروک شوم... یا خط کناریک نردبام .خط دومی گفت:من هم میتوانم خط کنار یک گلدان چهارگوش گل سرخ شوم یا خط کنار یک نیمکت خالی دریک پارک کوچک وخلوت چه شغل شاعرانه ای ...در همین لحظه معلم فریاد زد :دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسندوبچه ها تکرار کردند.... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 21:36 توسط سیامک |
|
|
بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم، شدم آن عاشق ديوانه كه بودم
در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد باغ صد خاطره خنديد عطر صد خاطره پيچيد يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم ساعتي بر لب آن جوي نشستيم تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت من همه محو تماشاي نگاهت آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشه ماه فرو ريخته در آب شاخه ها دست برآورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ يادم آيد : تو به من گفتي : از اين عشق حذر كن! لحظه اي چند بر اين آب نظر كن آب ، آئينه عشق گذران است تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است باش فردا ، كه دلت با دگران است! تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!
با تو گفتم : "حذر از عشق؟ ندانم! سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم! روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد چون كبوتر لب بام تو نشستم، تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم" باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...! اشكي ازشاخه فرو ريخت مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت! اشك در چشم تو لرزيد ماه بر عشق تو خنديد، يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم پاي در دامن اندوه كشيدم نگسستم ، نرميدم رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم! بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 21:20 توسط سیامک |
|
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم آبان 1384ساعت 1:0 توسط سیامک |
|
|
سلام دوستاي گلم دوست خوبم اميد يه شعر واقعا زيبا برام فرستاده بود ميزارمش اينجا كه شما هم بخونين
هر چه بر ما مي رسد از اشنا يا دوست بود كاش دشمن بود از اول انكه با ما دوست بود
راز ما گر فاش شد بيگانه تقصيري نداشت انكه اسرار مرا كرى اشكارا دوست بود
خون دلها مي خوردچون گل در اميزدبه خار اين سزاي انكه با هر بي سرو پا دوست بود
از برم رفتند رفيقان تا كه دستم شد تهي هر كسي با ما براي مال دنيا دوست بود
دست غم كوته نشد تا اخر از دامان ما جان فداي غم كه خود با ما به هر جا دوست بود (امید دستت درد نکنه) |
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم آبان 1384ساعت 23:44 توسط سیامک |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم آبان 1384ساعت 4:24 توسط سیامک |
|
|
مهر خوبان دل و دين از همه بي پروا برد رخ شطرنج نبرد آن که رخ زيبا برد تو مپندارکه مجنون سرخودمجنون گشت ازسمک تابه سماکش کشش ليلي برد من به سر چشمه خورشيدنه خود بردم راه ذره اي بودم و مهر تو مرا بالا برد من خس بي سر و پايم که به سيل افتادم او که مي رفت مرا هم به دل دريا برد
|
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم آبان 1384ساعت 1:37 توسط سیامک |
|
|
براي پرواز از صبح به شب بايد با اشک از غروب رد شد انتظار ..... انتظار .... و باز هم انتظار واژه غريبي است . آه ..... آه ...... خدايا اين انتظارچيست ؟ سکوت سدّي است در برابر سيلاب اشک گردباد عشق خانه دل را در ه مي شکند آيا تکه نوري پيدا مي شود تا دل تاريکم را روشن کند ؟ خنده من همچون قايقي است که بر غرق شدن سايه خودش مي گريد ماه بدون ستاره همچون خورشيد بدون غروب است رنگين کمان باران اشک را تنها عاشق معشوق مي بيند سرانجام شمع بي پروانه خاموشي است کوه عمري با سايه اش در آب صحبت مي کند ولي آدمي چه ؟ عاشق به فکر هيچ نيست جز معشوق اگر نگاه نبود اين قصّه عشق تمامي داشت |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم آبان 1384ساعت 23:57 توسط سیامک |
|
|
از کجا آغاز کنم بیان قصه ای را که گویای عظمت و شکوه یک عشق باشد قصه ی عشق شیرین که از دریا کهنسال تر است حقیقتی ساده از عشقی که او برای من به ارمغان می آورد از کجا آغاز کنم و او همانند بارانی بهاری که زمین را به سطحی درخشان مبد ل می سازد به دنیای من راه پیدا کرد وزندگیم را درخشان ساخت او به دنیای خالی من مفهوم بخشید او قلب مرا لبریز می کند او دل مرا با احساسی خاص لبریز می کند با آوای فرشتگان و با تخیلات نیالوده او روح مرا از عشقی والا و بیکران سرشار می سازد آنگونه که هر کجا بروم تنها نخواهم بود با وجود او چه کسی می تواند تنها باشد راستی این عشق تا چه هنگام دوام خواهد یافت آیا می توان عمر عشق را با مبنای روز و ساعت سنجید اکنون جوابی ندارم اما همین قدر قادرم بگویم که به او نیازدارم او قلب مرا لبریز می کند
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم آبان 1384ساعت 4:26 توسط سیامک |
|
|
رفته است و مهرش از دلم نمی رود ای ستاره ها چه شد که او مرا نخواست ای ستاره ها ستاره ها ستاره ها پس دیار عاشقان جاودان کجاست ؟
شبی از پشت يک تنهايی نمناک و بارانی؛ ترا با لهجه گل های نيلوفر صدا کردم تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم پس از يک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس تو را از بين گل هايی که در تنهايی ام روئيد؛ با حسرت جدا کردم و تو در پاسخ آبی ترين موج تمنای دلم گفتی : دلم حيران و سرگردان چشمانی است رويايی و من تنها برای ديدن زيبايی آن چشم تو را در دشتی از تنهايی و حسرت رها کردم همين بود آخرين حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگينت حريم چشم هايم را بروی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشيد وا کردم نمی دانم چرا رفتی نمی دانم چرا؛ شايد خطا کردم و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی نمی دانم کجا؛ تا کی؛ برای چه؛ ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می باريد و بعد از رفتنت يک قلب دريايی ترک برداشت و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت تمام بال هايش غرق در اندوه غربت شد و بعد از رفتن تو آسمان چشم هايم خيس باران بود و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد و بعد از رفتنت دريا چه بغضی کرد کسی فهميد تو نام مرا از ياد خواهی برد و من با آنکه می دانم تو هرگز ياد من را با عبور خود نخواهی برد هنوز آشفته چشمان زيبای توام برگرد!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم آبان 1384ساعت 1:29 توسط سیامک |
|
|
قسم به شب قسم به روز قسم به ابرها كه چشمانت را پركرد قسم به تنهائيت كه دنيا را فتح كرد قسم به شهاب كوچكي كه به جنگ ستاره ها رفت قسم به ان روزيهايي كه نامت رابرروي ماسه نوشتم وجزرومد دريا ان رابلعيد قسم به ان روز جدايی قسم به ان روز تنهايي تو رادوست دارم
يادتان هست شبي را كه سفر مي كرديد قول داديد و گفتيد كه بر مي گرديد دست من را كه گرفتيد كمي جا خوردم تازه فهميدمو دبدم كه شما هم سرديد حرف دل بود كه در چشم شما يخ مي زد حرفايي كه به گفتار نمي آورديد دوري از شخص شما باز عذابم مي داد و دلم خوش به همين بود كه برميگرديد يادتان هست كه گفتم پس از اين ميميرم منم و يك دل ديوانه و صدها ترديد با كه قسمت بكنم اين همه تنهايي را كه به حجم غزل يخ زده ام ميگنجيد دل من جاي كسي نيست وتنها فرديد اين شمائيد كه با منو دلم هم درديد سهمم از دوريتان چند غزل مي دانم كه به اشعار نسنجيده ام عادت كرديد
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم آبان 1384ساعت 1:24 توسط سیامک |
|
|
سلام به همه دوستای عزيزم که به من سر می زنن می دونين همه می گن شعر گفتن سخته.ولی به نظر من هر حرفی که دل آدم بگه يه شعره به قول معروف آنچه از دل بر آيد خوش آيد. راستش دل خود من زياد می گيره دلی هم که می گيره دنبال بهونست که حرف بزنه. ديدم اينجا بهترين جاست که آدم حرفای دلشو بگه چون کسی اينجا نميشناسه منو و راحت تر ميتونم حرفای دلمو بنويسم.
به او بگویید دوستش دارم، به او که تنش بوی گلهای سرخ را میدهد به او که با جادوی کلامش زیباترین لغات را شناختم به او که لحن صدایش دلپذیرترین آهنگ است به او که نگاهش به گرمییه آفتاب و لبانش به سرخیه شقایق ودلش به زلالییه باران است به او که برای من مینویسد مینویسد از باران، از شبنم، از گرمای عشق و ...... ......................................................... رفته است و مهرش از دلم نمی رود ای ستاره ها چه شد که او مرا نخواست ای ستاره ها ستاره ها ستاره ها پس دیار عاشقان جاودان کجاست .
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم آبان 1384ساعت 1:17 توسط سیامک |
|
|
سلام دوستای عزيزم ۲ تا جمله واقعآ زيبا برام فرستاده بودن گفتم همين جا بنويسم که شما هم بخونين فقط نظر دادن يادتون نره ۱-تو انجام هر کاری ااگه اولش به فکر آخرش نباشی آخرش به فکر اولش ميفتی! ![]() بچه های اين دوره زمونم شيطون شدن
خوش به حالشون هر کاريم کنن همه میگن عيب نداره بچست خوب! (کاشکی منم بچه بيدم
) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم آبان 1384ساعت 1:13 توسط سیامک |
|
|
دلم گرفته است...ميخاهم بگريم اما اشك به ميهمانی چشمانم نمی آيد تنم خسته و روحم رنجور گشته و ميخواهم از اين همه ناراحتی بگريزم اما پا هايم مرا ياری نميكنند . مانند پرنده ايی در قفس زندانی گشته ام از اين همه تكرار خسته شده ام , چقدر دلم ميخواهد طعم واقعی زندگی را بچشم چقدر دلم ميخواهد مثل قديم عاشق هم بوديم چقدر دلم ميخواهد مثل قديم كلمه ی دوستت دارم را هر روز از زبانت بشنوم ولی افسوس آن كلمه كه مرا به زندگی اميدوار می كرد هال به فرا موشی . سپرده شد و جايش را تحقير گرفت |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم آبان 1384ساعت 1:7 توسط سیامک |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ | وضعيت من در YAHOO:
اینجا حرفای دل کسی که دوست داره یه جوری عشقو معنا کنه. از زندگی بگه. از خوبیاش از بدیاش .دوست داره دوستاش بهش سر بزنن نوشته هاشو بخونن
|
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1384 آذر 1384 آبان 1384 |
| پیوندها |
|
موزیک برای دانلود کوی عشق کامپیوتر اخبار دنیای من سرگرمی 1 ایران آزاد شقایق حرفهایی که هنوز نگفته ام ساحل قافله نور التماس (بهنوش) دوران سیاوش و دوستان Jiz3 |
|
RSS
|